تبليغاتX
دلسپرده

 

سادگی مرا ببخش که خویش را تو خوانده ام

برای برگشتن تو به انتظار مانده ام

سادگی مرا ببخش که دلخوش از تو بوده ام

تو را به انگشتر شعر مثل نگین نشانده ام

به من نخند و گریه کن چرا که جز نیاز تو

هر چه نیاز بوده و هست از در خانه رانده ام

اگر به کوتاهی خواب؛ خواب مرا سایه شدی

به جرم آن داغ عطش بر لب خود نشانده ام

گلوی فریاد مرا سکوت دعوت تو بود

ولی من این سکوت را به قصه ها رسانده ام

دوباره از صداقتم دامی برای من نساز

از ابتدا دست تو را در این قمار خوانده ام

گناهکار هر که بود کیفر آن مال من است

به جرم آن داغ عطش بر لب خود نشانده ام

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم شهریور 1387ساعت 16:39  توسط پینار | 

خسته بودم از همه چی خسته تر شدم .امروز را سپری می کنم به امید فردا و فردا های بهتر و

 قشنگتر ولی افسوس که هیچ وقت نفهمیدم دیروز و دیروز ها بهترین روزهای عمرم بودند.خدایا

 من زندگی رو این طوری نمی خواستم این طور بیرنگ . حتی خدا هم خسته شده از چیزهایی

 شبیه گلایه و اندوه.افسوس که تا به حال به هیچ چیز و به هیچ کس ( به جز چیزایی و کسایی که

دوستشون داشتم)فکر نکردم . ای کاش یه هدفی تو زندگی داشتم یا لااقلیه تصویر روشن از اینده

(حالا نیمه روشن هم بود خوب بود) . از فرداها و پس فردا ها می ترسم.احساس می کنم دیگه

ته ته خطم .شاید ته دنیا که می گن همین باشه.من در مقابل چیز های اندکی که به دست اوردم

 خیلی چیزای زیادی رو از دست دادم.در مقابل چیزایی هم که از دست دادم هیچی به دست نیاوردم.

بعضی وقتا فکر می کنم که ای کاش بچه بودیم و بزرگترین شیطنتمون نقاشی روی دیوار بود.

ای کاش بچه بودیم و از ته دل می خندیدیم نه اینکه مجبور باشیم همیشه لبخندی تلخ روی لبهامون

باشه ای کاش بچه بودیم تا در اوج ناراحتی و درد با یک بوسه همه چیز رو فراموش می کردیم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 14:35  توسط پینار | 

می نویسم هر شب ان نام تو را

 

در بخار شیشه های پنجره

 

او به من خیره و من خیره بر او

 

هر دو اشک دیده جاری می کنیم

 

دستمالم پاک می سازد اشک ما

 

ما به هم در گریه یاری می کنیم

 

کم کمک ان نام زیبای تو را

 

قطره ای عاصی به خود حل می کند

 

محو می گردد

 

         حرف حرف نام تو

 

در کویر شیشه های سرد شب

 

تا دگر روز و دگر فردا شبی

 

تا بیاید باز حرف نام تو

 

تا ببندد نو بخار دیگری

 

در کویر شیشه های پنجره

 

می نویسم باز نام تو را

 

در بخار شیشه های پنجره

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386ساعت 15:9  توسط پینار | 

از شعاع گرم چشمات

سر ریز غم می شود دلم

ان گاه که مرا می نگری...

ای زیباترین واژه در سطر کوتاه زندگی ام

بعد از تو

نقطه ای می نهم

تا به اخر برسد

تمام زندگی ام

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386ساعت 14:37  توسط پینار | 
+ نوشته شده در  دوشنبه نهم مهر 1386ساعت 10:58  توسط پینار | 

از پشت پنجره ي پر ابهام به همه ي آدميان مي نگرم. چه خوش خيال و اميدوار

به نظاره ي آينده نشسته اند. گويا نمي دانند كه آينده را گرد و غبار كينه ي قلبها

فرا گرفته است. گويا نمي خواهند چشمان روباهي و پر خيانت يكديگر را ببينند.

همه واقعيت خيانت ها را مي دانند و خود را به ندانستن مي زنند.آخر به چه

اميدي به سوي فرداهاي بدتر از امروز گام بر مي دارند.

او به چه خيالي شادابي و پاكي امروز خود

                                به فردايي پر درد و معصيت مي فروشد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386ساعت 15:34  توسط پینار | 

 

عزيزي به هم گفت :کسي که يک بار دل کسي رو بشکنه باز مي تونه بشکنه ......حتي ميتونه بد تر هم بشکنه ............... جوري که ديگه نشه تيکه هاشو جمع کرد ميگن شکستن دل يه نفر گناهش سنگين تراز شکستن بال فرشته هاست نمي خوام ديگه گناهي پاي اون نوشته بشه ....اونم به خاطر شکستن دل من !!!!!! آنکس که دست مرا در دستش مي فشرد ؟ مرا به دست غم داد .به فراموشي

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت 11:34  توسط پینار | 

 

 

ان کس که می گفت دوستم دارد عاشقی نبود که به شوق من امده باشد

 

رهگذری بود که روی برگ های خشک پاییزی راه می رفت

 

صدای خش خش برگ ها همان اوازی بود که من

 

گمان می کردم می گوید

 

دوستت دارم

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم تیر 1386ساعت 12:13  توسط پینار | 

((اینه))

 

 

اینه پرسید که چرا دیر کرده است

 

نکند دل دیگری اورا اسیر کرده است

 

خندیدم و گفتم او فقط اسیر من است

 

تنها دقایقی چند تاخیر کرده است

 

گفتم امروز هوا سرد بوده است

 

شاید موعد قرار تغییر کرده است

 

خندید به سادگیم ایینه و گفت:

 

احساس پاک تو را زنجیر کرده است

 

گفتم از عشق من چنین سخن مگوی...

 

گفت خوابی؟ سال ها او دیر کرده است

 

در ایینه به خود نگاه می کنم...

 

اه عشق تو عجیب مرا پیر کرده است

 

راست گفت ایینه که منتظر نباش...

 

او برای همیشه دیر کرده است...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم تیر 1386ساعت 12:7  توسط پینار | 
اينم واسه دوست گلمdid cheghadr khoshgele?
+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم تیر 1386ساعت 5:54  توسط پینار | 
+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386ساعت 17:4  توسط پینار | 
+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386ساعت 17:2  توسط پینار | 
روزی اگر به سراغ من آمد به او بگو:

<<من خوب می شناختمش

نامت چو آوازی همیشه بر لب او بود

حتی زمان مرگ

آن لحظه های پر ز درد و غم و غروب

آن بی قرار عشق

چشم انتظار دیدن رویت نشسته بود>>

روزی اگر به سراغ من آمد به او بگو:

<<شب در میان تاریکی در نور مهتاب

هر روز در درخشش خورشید تابناک

هر لحظه در برابر آیینه ی زمان

آن دختر سکوت

در انتظار رویت نشسته بود>>

روزی اگر به سراغ من آمد به او بگو:

<<جز تو دلش را به هیچ کس امانت نداد

هرگز خیانتی به دستان تو نکرد

هرگز نگاه پاک و زلال تو را

با چشم هیچ سیاه مستی عوض نکرد

تا آخرین نفس

در انتظار دیدن رویت نشسته بود>>

روزی اگر به سراغ من آمد به او بگو:

<<افسوس! دیر شد... ای کاش!

کمی زودتر می آمدی.>>

اما بگو:

<<من خوب می دانم

حتی در آن جهان 

آن خفته ی خموش

در انتظار دیدن رویت نشسته است.>>

روزی اگر..................

اما........ نه

او هیچ وقت دیگر نمی آید

کاش عمرم را به پایش هدر نمی کردم

.....................................

ای کاش.........

          ای کاش...........  

                    ای کاش................ 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم خرداد 1386ساعت 16:10  توسط پینار | 
آشنای غریب سلام

حالا که می نویسم بر روی ناودان بلند تردیدم

به روی حریری از جنس آرزوهای معصوم.

به سرنوشتم می اندیشم به سرنوشتی پر از ابهام

همیشه اشتباه ما این است که جای گناه و نگاه را

تشخیص نمی دهیم.می گویند زندگانی زیباست

مثل یک شاخه ی گل

                                   اماحیف........

 صد حیف که از نادانی خویش بر آن خارها می بندیم

و سپس با دلی از غم  خسته

شعرها می سازیم.........اشکها می ریزیم..............                                       

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 18:13  توسط پینار | 
باران می بارد امشب دلم غم دارد امشب

آرام جان خسته ره می سپارد امشب

در نگاهت مانده چشمم شاید از فکر سفر برگردی امشب

از تو دارم یادگاری سردی این بوسه را پیوسته بر لب

قطره قطره اشک چشمم می چکد با نم نم باران به دامن

بسته ای تو بار سفر را با تو ای عاشق ترین بد کرده ام من

رنگ چشمت رنگ دریا سینه ی من دشت غمها

یادم آید زیر باران با تو بودم با تو تنها

باران می بارد امشب تو را کم دارم کم دارم امشب

این کلام آخرینت برده میل زندگی را از سر من

التماسم را ببین در این نگاهم

گفته ای شاید بیایی از سفر اما نمی شه باور من

زیر باران گریه کردم شاید باران شوید از جانم گناهم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم اردیبهشت 1386ساعت 13:10  توسط پینار | 
مطمئن باش برو ضربه ات کاری بود

دل من سخت شکست و  تو چه زشت به  من و سادگی ام خندیدی

                              به من و قلب یتیمم که نگاهم میگفت :

                                                                                     تا ابد مال تو بود.......

              تو برو برو تا راحت تر تکه های دل خود را سر هم بند زنم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم اردیبهشت 1386ساعت 17:35  توسط پینار | 
خدایا:

آنکه در تنهاترین تنهاییم تنهای تنهایم گذاشت

در تنهاترین تنهاییش تنهای تنهایش گذار....

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386ساعت 19:24  توسط پینار |